حكيم زجاجى

304

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

پى دانه مىكند انبار موش * همىبرد از آن بوم‌وبر مار و موش 380 به دو گفت كسرى كه هنگام كار * چو برگيرى . . . به موشان رسانى نهيب و گزند * چنين گفت كاى خسرو ارجمند چو موشان در اين كار يار من‌اند * شب و روز يك‌يك به كار من‌اند رعيت چگونه كشد پادشاه * . . . چو بشنيد از آن گرم گفتار مرد * از آنجاى نوشين‌روان عدل كرد 385 چو مروان چنين در هزيمت برفت * ز مروانيان قدر و قيمت برفت از آن دوده ببريد ناهيد [ و ] تير * دگرگون [ شد ] آن حشمت و داروگير چو بگرفت مروان در آن ده قرار * كه هين ( ؟ ) بود نامش بدان روزگار دو فرزند با او به يك جاى بود * چنان كارش افتاده از پاى بود ابو عون ( ؟ ) و عبد اللّه نامدار * چو منصور كشتند از آن گيرودار 390 برفتند دنبال مروان چو باد * گرفتند هرجا كه راندند شاد گرفتند آن بوم‌وبر در حصار * نرفت اندراين مدتى روزگار وليد سرافراز در شهر بود * . . . چو او كشته شد مردم سرفراز * در شهر كردند بر مير باز سپردند شهر آن دليران به مير * . . . 395 همه گنج مروانيان مهر كرد * ز خويشان ايشان برآورد گرد به شهر اندرون عدل فرمود و داد * . . . شنيدم كه بد مهترى ملح ( ؟ ) نام * ز شهر نشابور بد خويش‌كام ازآن‌پيش خوابى عجب ديده بود * . . . گمانم كه آن بود درياى نيل * نهنگى برآمد چو يك ژنده‌پيل 400 . . . * ميان همالان خود نامجوى به دست تو شاهى شود كشته زار * به نزد لب نيل و درياكنار چو آمد بدين رزم صالح ز راه * در اين روز شد نامور با سپاه از آنجا بشد با سوارى هزار * گذر كرد از نيل ، شد بر كنار خيالى از آن خواب بد در سرش * روان كرد از آن‌جاى با لشكرش 405 شد آگاه صالح كه مروان كجاست * فرود آمد آن مير جايى كه خواست